روزی روزگاری دانشمندی بود به نام نیوتن که زیر یه درخت سیب نشسته بود و همین طور که غرق در افکارش بود ناگهان سیـبی از درخت افـتاد پایین و نیوتن قانون جاذبه رو کشف کرد.
همه گفـتـند سیب باعث شد که نیوتن قانون جاذبه رو کشف کنه و اگرچه این سخن کاملا نادرست نیست اما اگه به ساعتها و روزها و سالهای عمر این دانشمند که صرف تحقـیق و تفحص در مورد ستارگان و علوم و ریاضیات و... شده، فکر کنیم و درصد تاثیر "سیب" در کشف قانون جاذبه رو در نظر بگیریم، اون وقـت متوجه می شیم "سیب" فـقط یه وسیله بوده که شاید از طرف خدا اومده تا کمک کنه افکاری که نیوتن ساعتها و روزها روش وقـت گذاشته به سرانجام برسه.
حالا جالب اینه که تو این گیر و دار آقا سیـبه ادعا کنه قانون جاذبه رو اون کشف کرده!!!!
جالبتر اینه که از قـضای روزگار همکار آقای نیوتن، اون رو پای درخت سیب برده باشه و به هـمین خاطر بعـد از کشف جناب نیوتن مدعی بشه که کشف قانون جاذبه کار شخص ایشون بوده!!!!
حالا اگه در این حالت اخیر شما جای نیوتن باشید چی کار میکنید؟!! (من الان دقـیقا در همین وضعـیت ام
)
نمی دونم! شاید اشکال از منه که وقـتی آقای همکار میاد بهم می گه "من قانون جاذبه رو کشـف کردم" دلم نمی آد تو ذوقـش بزنم و شادی دنیای کوچکش رو بهم بزنم!
البته ناراحتیِ الانِ من هم داره نشون میده که دنیای من هم هـنوز انقـدر بزرگ نشده که به این مسائل جزئی انقـدر اهمیت ندم 